مثل ِ بلوط ِ کهنه که به آوایِ ترک خوردن ِپوستهاش گوش سپرده. تنها، رو بلندایِ یه لبهی بادگیر. به وقت ِ ماسیدن ِ سایههای غروب رو سینهی درهی برآفتاب...
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
قلبم هنوز به گوشهی لبخندت آویخته. تاب خوران تو حیاط ِ مغشوش از باد ِ پاییزی. جایی که سالها پیش زندگی میکردیم...
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار
یاد اون روز بهاری می افتم که کلاغ ها از نوک علف های خیس آب می خوردند و ما براشون تکه های کالباس تازه می انداختیم. من هنوز زنی عاشقم که تنها نام تو رو برای صدا زدن در این جمله به خاطر نمی آره. چه تو به یاد بیاری. چه نه.
برچسب:
نویسنده: ساناز رستگار